چو برکندم دل از دیدار دلبر
نهادم مهر خرسندی بدل بر
بدل کز دل بدیده درزد آذر
ز مژگان همچو سوزان سونش زر
جگر بریان، پر از خون عارض و بر

چو برکندم دل از دیدار دلبر
نهادم مهر خرسندی بدل بر
بدل کز دل بدیده درزد آذر
ز مژگان همچو سوزان سونش زر
جگر بریان، پر از خون عارض و بر

ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد
روزی که کوه صبرم، بر باد رفته باشد
با صد امیدواری، ناشاد رفته باشد
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد
آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم، چون باد رفته باشد
صیدی که از کمندت، آزاد رفته باشد
مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد

شگفته همچولاله دربهاران
فراغت داشتم ازخلق عالم
اگرچه عندلیبم شد هزاران
گهی مشغول درس و علم خواندن
گهی درصحبت آموزگاران
گهی بادختران سرو قامت
نشسته شاد دل از روزگاران
ازآن غافل که ایام ستمگر
مرا مهجور گرداند ز یاران
نبیند هیچ کافر در جهنم
که من دیدم زدست دیوساران
کنون محجوبه از جور زمانه
زدیده اشک می بارد چو باران
گلی بودم به طرف جویباران

مرا این زندگی از بوی یار است
وگرنه جان بدین پیکر چه کارست؟
دو چشم و دل به راه انتظار است


طبال ! بزن ، بزن ! که نابود شدم
بر تار غروب زندگی پود شدم
عمرم همه رفت ، خفته در کوره مرگ
آتش زده استخوان بی دود شدم
آتش بوزید و جامهٔ شوم بسوخت
وز شومی شوم نیمهٔ روم بسوخت
بر پای بُدم که شمع را بنشانم
آتش ز سر شمع همه موم بسوخت
