نیافتم که فروشند بخت در بازار
جهان بگشتم و دردا که هیچ شهر و دیار
عرفی در سال ۹۹۹ در سن سی و شش سالگی درگذشت و جنازه او را از لاهور به نجف انتقال دادند.
شگفته همچولاله دربهاران
فراغت داشتم ازخلق عالم
اگرچه عندلیبم شد هزاران
گهی مشغول درس و علم خواندن
گهی درصحبت آموزگاران
گهی بادختران سرو قامت
نشسته شاد دل از روزگاران
ازآن غافل که ایام ستمگر
مرا مهجور گرداند ز یاران
نبیند هیچ کافر در جهنم
که من دیدم زدست دیوساران
کنون محجوبه از جور زمانه
زدیده اشک می بارد چو باران
گلی بودم به طرف جویباران


آتش بوزید و جامهٔ شوم بسوخت
وز شومی شوم نیمهٔ روم بسوخت
بر پای بُدم که شمع را بنشانم
آتش ز سر شمع همه موم بسوخت

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکـیست
حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکیست
اینهمه جنگ و جدل حاصل کوتهنظری است
گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست
هر کسی قصهی شوقش به زبانی گوید
چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکیست
اینهمه قصه ز سودای گرفتاران است
ور نه از روز ازل دام یکی،دانه یکیست
مرجان لب لعل تو مرجان مرا قوت
یاقوت نهم نام لب لعل تو یا قوت
قربان وفاتم به وفاتم گذری کن
تابوت همی بشنوم از رخنه تابوت
اگه اسمش رو به زبون بیاریم آدرس میدن میگن سر چهار راه پارک وی،رستوران ...
اما این شاطر عباس صبوحی بود که همچین سجعی رو توی شعر گنجوند
محتمل است که وی سواد خواندن و نوشتن نداشته.
